مصباح

..: آنچه شرحش همیشه دشوار است، زندگی ساده ی زهراست :..

خدایا!

قلبم را زیر و رو کرده ام،

اما چیزی نیافته ام که آیت مهر چند باره تو بر من باشد!

بنده که نمی دانم... همه ی جاهای قلبم را می گویم!

شاید...

جتماً تو بر قلب من آگاه تری.

حتماً.

این حتماً، امید بنده به توست!

شاید همین امید را نمی دانم!

شکرت می کنم. الحمدلله رب العالمین.

زیارت امام رضا(ع) برای بنده!

نمی دانم اجازه ورود خواهند داد یا نه؟

کریمند! مظهر رحمت ربّ اند. 

بنده صاف نیستم ...

خدایا!

صاف کن این ناصاف را!

ایام شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) در جوار فرزندشان امام رضا(ع).

 التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصباح نظرات ()

...

حضرت جبریل یک جلوه است، ذاتاً وحی را...

...فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند

...

***

رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است

رشته ای از چادرش؟! ... آری ... شفاعت می کند   (علی اکبر لطیفیان)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط مصباح نظرات ()

 

خادم الشهدای طلائیه

عکس از : محمدرضا افشار

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مصباح نظرات ()

              نزدیکای غروب بود، رو یه زمین خاکی نشسته بودیم. گاهی نگاش می کردم و گاهی سر به زیر می انداختم. خادم الشهدا را می گویم. در مورد شهید ابراهیم هادی حرف می زد. آخر ما تو منطقه ای نشسته بودیم که محل مفقود شدنش بود. کانال کمیل منطقه فکه.

              اگر کسی نبود حرفی بزند هم می شد. ولی حرف های  اون خادم بهونه گریه ی ما شد. دنبال بهونه می گشتیم. آخر خاک آنجا طوری بود که دل آدم را بی دلیل و بهانه می لرزاند، گاهی که سرم رو بالا می آوردم تو نمای پشت سر خادم که حالا یه پا راوی شده بود، مهدی رو میدیدم که با یکی از بسیجی های تفحص از سیم خاردارها گذشتند و به پرچم های سرخ رسیدند، راوی می گفت هر پرچمی که می بینید محل پیداشدن یکی از شهداست.

             و من در این فکر بودم باز مهدی چی به این بسیجی ها گفته اجازه دادن تا اون جا بره! اما حال و هوای منطقه این اجازه رو بهم نمی داد به چیزهای متفرقه زیاد توجه کنم. یه جورایی انگار دلم محل قرارشو پیداکرده بود. توی جمعی که نشسته بودیم پای صحبت های راوی اگر اغراق نباشد همه داشتند های های اشک می ریختند. بعضی وقتها نسیم دلچسبی هم به صورتمان می خورد. نوای زیبای شهید هم که «تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده ......» را می خواند، از بلندگوهای محوطه پخش می شد. داود تقریباً نزدیک من نشسته بود و هر دومان تو حال و هوای خودمان بودیم. پشت ما هم کانال کمیل قرار داشت که دورش را با سیم خاردار بسته بودند تا کسی داخل نشود(خطر مین و ..). در همان حال و هوا بودیم که صدای زنگ تلفن همراه از داخل کانال کمیل بلند شد.

                من و داود برگشتیم با تعجب داخل کانال را نگاه کردیم. من که خودم آنچنان جا خوردم که فکر کردم گوشی همراه شهداست که تو کانال جامانده. از نگاه های داود هم چنین چیزی را برداشت کردم. چند ثانیه ای همین طور زنگ می زد تا اینکه توجه هردومان رفت به سمت بلندگوهای محوطه، بله، نوای مداحی از گوشی همراهی بود که جلوی میکروفون گذاشته بودند و صدایش در محوطه پخش می شد که گوشی همراه زنگ می زند و به خاطر وسعت منطقه ما فکر می کنیم صدا از داخل کانال کمیل می آید. هردومان آنچنان به هم خندیدیم که هیچ وقت فراموشم نمی شود. با خودم فکر می کنم این خنده پس از آن بغض سنگین هدیه ای بود  که هیچ وقت کمیل را فراموش نکنیم.

امیدوارم داود عزیز این مطلب را در داودنامه ثبت نماید تا آیندگان نیز از آن بهره ببرند.

عکاس: دوست خوبم مهدی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط مصباح نظرات ()

این روزها خیلی دلم تنگ جنوبه

غروب اروند، شلمچه، طلائیه، صدای گنجشک های هویزه

رمل های فکه، کانال کمیل، شرهانی، مسجد خرمشهرو ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مصباح نظرات ()

 

 

شرح: ابدوالله یا زهرا ماننسا حسینا

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مصباح نظرات ()

میلاد کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) مبارک.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط مصباح نظرات ()


Design By : Pichak