نگاه یک تازه کار
این روزها خیلی دلم تنگ جنوبه غروب اروند، شلمچه، طلائیه، صدای گنجشک های هویزه رمل های فکه، کانال کمیل، شرهانی، مسجد خرمشهرو .... صدای به هم خوردن بال فرشتگان خواب را از چشمانش ربود، دیده را که گشود، وقت سحر بود. برخاست و به سوی حیاط خانه باصفای قدیمی رفت، حیاطی با دیوارهای آجر ی قرمز و درختان پهن برگ گردو و سیب. حوض قدیمی وسط حیاط با ماهی های قرمز به خواب رفته در آغوش تصویر ماه. دستش که به آب خورد تصویر ماه تکانی خورد و ماهی های قرمز را نیز برای تسبیح سحرگاهی بیدار کرد. الحمدلله الذی جعل ماء طهوراَ و لم یجعله نجساَ با آبی که مقدس به ذکر ماهیان قرمز شده بود وضویی ساخت. قطرات شفاف و زلال آب همچون مروارید بر سر و دستش درخشیدن گرفته بود. پیوسته بر لبانش ذکر بود. وارد اتاق شد و در کنار سفره سحری آرام گرفت. بسم الله الرحمن الرحیم هر لقمه از غذای سحر همچون نوری قلبش را روشنایی می بخشید، همه هستی او را آماده می کردند. و الحمدلله رب العالمین. فضای دهانش را آماده کرد، مسواک می زد و با پروردگارش عهد می بست که سخن لغوی از دهانش خارج نشود. ظاهراَ نیم ساعتی بیش تا اذان صبح باقی نمانده بود، اما چه نیم ساعتی! راستی آیا تا به حال در این مدت کوتاه به سفری رفته و برگشته ای؟! آن هم سفری با بعدی بسیار بیشتر از آنچه فکرش را بتوان کرد؟! کلیدهای بهشت ها را بر دست گرفته و دعای سحرهای ماه مبارک رمضان را در برابر دیدگانش گشود، تمام آن سفر بزرگ در دو یا سه صفحه کاغذی مکتوب شده بود، بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم (پروردگارا)! ابهت و عظمت کلام، آنقدر احاطه اش نموده بود؛ از آن همه هیبت و قدرت و عظمت چشمه های زلال رحمت در حلقه وصل چشمانش جوشیدن گرفته، بر جویبارهای گونه اش به حرکت در آمده بود؛ سر به زیر انداخته و تاب نگاه عظیمش را نداشت، با رحمت بی منتهای پروردگارش به خود آمد و گرنه جانش را در همان نگاه اول تسلیم نموده بود، آری به خود آمد و خویشتن را آنچنان حقیر و ذلیل و پست و بعید دید که در برابر پروردگارش لب به اعتراف گشود و خود را معرفی نمود إنّی، حال که به بعد فاصله واقف گشته بود لب به سوال گشود تا بارقه های امید را بار دیگر در دل خویش روشن نماید و از رب کریمش درخواست نمود اسئلک. اما برای فرونشاندن شعله های فراق چه نیاز دارد؟ بهاءک، جمالک، جلالک، عظمتک، نورک، رحمتک، کلماتک، کمالک، اسمائک، عزتک، مشیتک، قدرتک، علمک، قولک، مسائلک، شرفک، سلطانک، ملکک، علوّک، منّک، آیاتک، شأن و الجبروت و هر آنچه که تو خود می دانی برای رسیدن به تو نیاز است، آتش درونییش کم کم و با درخواست از پروردگار و اجابت آنی او فرو می نشیند ولی هنوز تپش قلب و سوز جدایی او را آزار می دهد، پس، از الله، که تمام صفات واسماء در او جمع است اجابت می خواهد و او آرامش و لذت نهایی را بر دلش می چشاند، آنگاه است که از خود بیخود گشته و به فنای فی الله می رسد. آنگاه بازگشته و تمام هستی را با ابصار او می بیند و با سمع اوست که می شنود و با لسان اوست که لب به سخن می گشاید، آنگاه مردمان دگر را به سوی او می خواند و با خود با عالم بالا می برد. خوشا به حالت ای مسافر آسمانهای هفتگانه، خوشا به حالت ای سالک سلک الهی. دمی از دم مسیحاییت بر چهره ما زن تا شاید راه نجاتی باز شود.اللهم انّی اسئلک بما تجیبنی حین اسئلک، فأجبنی یا الله.
| Design By : Pichak |





